امتداد دوستي
امتداد دوستي
امتداد دوستي
هيچ كس توي كلاس باهاش هم صحبت نمي شد. يه جورايي توي خودش بود. آروم و ساكت و خيلي هم درس خون. سر و وضعش هم خيلي مناسب نبود. البته رضا مي گفت:
- بچه درس خون ها هميشه همين طورن. اگه قرار باشه يه بند جلوي آينه باشن كه اين همه نمره بيست رو پشت سر هم رديف نمي كنن.
ازش خيلي خوشم اومده بود. تمام نمره هاش بيست بود. بيستِ بيست، بدون ارفاق. هميشه مي ديدم كه براي رفتن به خونه از جلوي خونه ما رد مي شه. بالأخره يه بار با فاصله كمي به دنبالش حركت كردم. از كوچه بيرون رفت و از خيابون رد شد تا رسيد به كوچه اي كه شنيده بودم تمام خلاف كارهاي شهراونجا زندگي مي كنن. اصلاً باورم نمي شد خونه شون اونجا باشه. اون كوچه مثل يه شهر، قوانين خاص خودش رو داشت و اجازه نمي دادن كه غريبه ها باهاشون زندگي كنن. همه ساكنينش، فروشنده مواد مخدر يا عتيقه فروش بودن. حدس زدنش خيلي آسون بود. پس پدر وحيد هم حتماً همين شغل رو داشت. حالا دنبال بهانه اي مي گشتم كه درِ خونه شون برم و اين بهانه، خودش جور شد. يه روز وحيد چند تا قدم تا خونه فاصله داشت كه يك مرتبه چند پسر جوون، به شدت اون رو كتك زدن. همه چيز در عرض چند ثانيه رخ داد. دست و پاي خودم رو گم كرده بودم، نمي دونستم مي شه حريفشون شد يا نه؟! ولي از اينكه مي ديدم كتاب هاي وحيد ريختن روي زمين و داره كتك مي خوره، دلم به درد اومد. يكي شون رو زدم. اما اون دو تاي ديگه به من هم چند لگد زدن و فرار كردن. وحيد با سرو صورتي ورم كرده و خونين دنبال كتاب هاش مي گشت. كمك كردم تا اون ها رو جمع كنه. بعد هم بلندش كردم و تا در خونه بردمش. برادر بزرگش در رو باز كرد. درست شبيه خودش بود. سر به زير و آروم؛ فقط با عينكي ته استكاني. با ديدن وحيد با اون وضع، آهي كشيد. كتاب هاش رو از من گرفت و به وحيد كمك كرد كه بره توي خونه فردا وقتي رفتم مدرسه وحيد به من سلام كرد و دست داد. ديگه هر روز كنارش مي نشستم و با اون درس مي خوندم. خيلي برام مهم بود كه بدونم چرا اون روز كتك خورد؟ چرا اونجا زندگي ميكنن؟ و اينكه آيا پدرش ارتباطي با اون خلاف كارها داره يا نه؟
كنجكاوي، رهام نمي كرد. به اين بهانه كه باهام شيمي كار كنه، به اصرار رفتم خونه شون اون جا خيلي تاريك و به هم ريخته بود. همه وسايل خونه بوي كهنگي مي داد، ولي بوي خوبي هم مي اومد كه گيجم مي كرد. وحيد من رو برد طبقه بالا؛ يه پاگرد كوچيك و تاريكي كه مي گفت اتاقشه. تنها چيزي هم كه براي پذيرايي آورد، چند تا موز كوچك و سياه بود. مرتب تعداد سوال هاي تو سرم داشت زياد و زيادتر مي شد. وحيد خيلي باهوش بود مي دونستم كه داره ذهنم رو مي خونه. توي همين فاصله كه نشسته بوديم و با كنجكاوي دور و بررو نگاه مي كردم، درحياط زده شد. بعد از يك سكوت طولاني، در باز شد، بعد از يك سكوت طولاني تر هم دوباره در بسته شد. نه كسي اومد و نه كسي رفت. وحيد به من نگاه كرد. لبخند تلخي روي لبش نشست. كتاب ها رو چيد جلومون و يك مرتبه گفت: «تا حالا ترياك ديدي؟»
چشمام چهارتا شد. اين همه سؤال كه توي ذهن من بود به اندازه سؤال وحيد غافلگير كننده نبود. از پشت كتاب هاش كه توي قفسه دو طبقه اي قرار داشت، بسته سياه رنگي كشيد بيرون كه به اندازه يه آجربود. شنيده بودم كه ترياك سياهه، همين. با ديدن بسته ترياك، ضربان قلبم تندترشد. بوي خوب از همين بسته سياه مي اومد. كه داخل چند لايه پلاستيك پيچيده بودن. وحيد كه ديد لب هام از ترس داره مي لرزه، اون رو گذاشت پشت كتاب هاش.
-بابام ازاينا مي فروشه. همين پايين.
از لاي نرده ها به پايين نگاه كردم كه تاريك تاريك بود. ياد فيلم هاي ترسناك در مورد اعتياد افتادم. الان من توي يه خونه مشكوك زنداني وحيد شده بودم، با يه بسته خيلي بزرگ ترياك.
كنجكاوي بدبختم كرد. داشتم مرگ و آينده سياهم رو جلوي چشمم مي ديدم. انگار همه چيز تموم شد، درس و آينده درخشان و... اما وحيد آروم شونه هام رو تكون داد. وقتي ديد وحشت همه وجودم رو گرفته، لبخند زد و گفت:
- نترس. من وقتي چشم بازكردم، بابام ترياك مي كشيده و مي فروخته. زندگي ما خيلي تاريكه، مي بيني؟ بابام از ترس مأمور موادش رولاي كتاب هاي ما قايم مي كنه. همه فاميل ما، موادفروشن و معتاد. او نايي كه كتكم زدن پسرعموهام بودن. آهي كشيد و توي چشمام نگاه كرد. اما من و داداشم راه خودمون رو انتخاب كرديم. ما مي خوايم درس بخونيم. مي خوايم ازاين بدبختي آزاد بشيم.
اون روز باوركردن حرف هاي وحيد برام سخت و غيرممكن بود. من فقط ده دقيقه از زندگي تاريك و سياه رو به چشم خودم ديدم و خودم را باختم، اما اون هجده سال توي اون گرداب افتاده بود و داشت مبارزه مي كرد. اين بزرگ ترين درسي بود كه توي تمام زندگيم ازيك دوست مي گرفتم. هيچ وقت به پدر و مادرم نگفتم كه با اون دوست هستم. مطمئن بودم اولين چيزي كه همه در مورد اون فكر مي كنند، همون فكري بود كه من داشتم.
امروز، سال ها از اون روزها مي گذره. من فارغ التحصيل تربيت بدني هستم و دارم دنبال كارمي گردم. اما وحيد بورسيه شو گرفته و براي ادامه تحصيل داره مي ره كانادا. اون قراره يه حقوقدان بزرگ بشه. مثل برادربزرگش.
منبع: نشريه گلبرگ- ش116
- بچه درس خون ها هميشه همين طورن. اگه قرار باشه يه بند جلوي آينه باشن كه اين همه نمره بيست رو پشت سر هم رديف نمي كنن.
ازش خيلي خوشم اومده بود. تمام نمره هاش بيست بود. بيستِ بيست، بدون ارفاق. هميشه مي ديدم كه براي رفتن به خونه از جلوي خونه ما رد مي شه. بالأخره يه بار با فاصله كمي به دنبالش حركت كردم. از كوچه بيرون رفت و از خيابون رد شد تا رسيد به كوچه اي كه شنيده بودم تمام خلاف كارهاي شهراونجا زندگي مي كنن. اصلاً باورم نمي شد خونه شون اونجا باشه. اون كوچه مثل يه شهر، قوانين خاص خودش رو داشت و اجازه نمي دادن كه غريبه ها باهاشون زندگي كنن. همه ساكنينش، فروشنده مواد مخدر يا عتيقه فروش بودن. حدس زدنش خيلي آسون بود. پس پدر وحيد هم حتماً همين شغل رو داشت. حالا دنبال بهانه اي مي گشتم كه درِ خونه شون برم و اين بهانه، خودش جور شد. يه روز وحيد چند تا قدم تا خونه فاصله داشت كه يك مرتبه چند پسر جوون، به شدت اون رو كتك زدن. همه چيز در عرض چند ثانيه رخ داد. دست و پاي خودم رو گم كرده بودم، نمي دونستم مي شه حريفشون شد يا نه؟! ولي از اينكه مي ديدم كتاب هاي وحيد ريختن روي زمين و داره كتك مي خوره، دلم به درد اومد. يكي شون رو زدم. اما اون دو تاي ديگه به من هم چند لگد زدن و فرار كردن. وحيد با سرو صورتي ورم كرده و خونين دنبال كتاب هاش مي گشت. كمك كردم تا اون ها رو جمع كنه. بعد هم بلندش كردم و تا در خونه بردمش. برادر بزرگش در رو باز كرد. درست شبيه خودش بود. سر به زير و آروم؛ فقط با عينكي ته استكاني. با ديدن وحيد با اون وضع، آهي كشيد. كتاب هاش رو از من گرفت و به وحيد كمك كرد كه بره توي خونه فردا وقتي رفتم مدرسه وحيد به من سلام كرد و دست داد. ديگه هر روز كنارش مي نشستم و با اون درس مي خوندم. خيلي برام مهم بود كه بدونم چرا اون روز كتك خورد؟ چرا اونجا زندگي ميكنن؟ و اينكه آيا پدرش ارتباطي با اون خلاف كارها داره يا نه؟
كنجكاوي، رهام نمي كرد. به اين بهانه كه باهام شيمي كار كنه، به اصرار رفتم خونه شون اون جا خيلي تاريك و به هم ريخته بود. همه وسايل خونه بوي كهنگي مي داد، ولي بوي خوبي هم مي اومد كه گيجم مي كرد. وحيد من رو برد طبقه بالا؛ يه پاگرد كوچيك و تاريكي كه مي گفت اتاقشه. تنها چيزي هم كه براي پذيرايي آورد، چند تا موز كوچك و سياه بود. مرتب تعداد سوال هاي تو سرم داشت زياد و زيادتر مي شد. وحيد خيلي باهوش بود مي دونستم كه داره ذهنم رو مي خونه. توي همين فاصله كه نشسته بوديم و با كنجكاوي دور و بررو نگاه مي كردم، درحياط زده شد. بعد از يك سكوت طولاني، در باز شد، بعد از يك سكوت طولاني تر هم دوباره در بسته شد. نه كسي اومد و نه كسي رفت. وحيد به من نگاه كرد. لبخند تلخي روي لبش نشست. كتاب ها رو چيد جلومون و يك مرتبه گفت: «تا حالا ترياك ديدي؟»
چشمام چهارتا شد. اين همه سؤال كه توي ذهن من بود به اندازه سؤال وحيد غافلگير كننده نبود. از پشت كتاب هاش كه توي قفسه دو طبقه اي قرار داشت، بسته سياه رنگي كشيد بيرون كه به اندازه يه آجربود. شنيده بودم كه ترياك سياهه، همين. با ديدن بسته ترياك، ضربان قلبم تندترشد. بوي خوب از همين بسته سياه مي اومد. كه داخل چند لايه پلاستيك پيچيده بودن. وحيد كه ديد لب هام از ترس داره مي لرزه، اون رو گذاشت پشت كتاب هاش.
-بابام ازاينا مي فروشه. همين پايين.
از لاي نرده ها به پايين نگاه كردم كه تاريك تاريك بود. ياد فيلم هاي ترسناك در مورد اعتياد افتادم. الان من توي يه خونه مشكوك زنداني وحيد شده بودم، با يه بسته خيلي بزرگ ترياك.
كنجكاوي بدبختم كرد. داشتم مرگ و آينده سياهم رو جلوي چشمم مي ديدم. انگار همه چيز تموم شد، درس و آينده درخشان و... اما وحيد آروم شونه هام رو تكون داد. وقتي ديد وحشت همه وجودم رو گرفته، لبخند زد و گفت:
- نترس. من وقتي چشم بازكردم، بابام ترياك مي كشيده و مي فروخته. زندگي ما خيلي تاريكه، مي بيني؟ بابام از ترس مأمور موادش رولاي كتاب هاي ما قايم مي كنه. همه فاميل ما، موادفروشن و معتاد. او نايي كه كتكم زدن پسرعموهام بودن. آهي كشيد و توي چشمام نگاه كرد. اما من و داداشم راه خودمون رو انتخاب كرديم. ما مي خوايم درس بخونيم. مي خوايم ازاين بدبختي آزاد بشيم.
اون روز باوركردن حرف هاي وحيد برام سخت و غيرممكن بود. من فقط ده دقيقه از زندگي تاريك و سياه رو به چشم خودم ديدم و خودم را باختم، اما اون هجده سال توي اون گرداب افتاده بود و داشت مبارزه مي كرد. اين بزرگ ترين درسي بود كه توي تمام زندگيم ازيك دوست مي گرفتم. هيچ وقت به پدر و مادرم نگفتم كه با اون دوست هستم. مطمئن بودم اولين چيزي كه همه در مورد اون فكر مي كنند، همون فكري بود كه من داشتم.
امروز، سال ها از اون روزها مي گذره. من فارغ التحصيل تربيت بدني هستم و دارم دنبال كارمي گردم. اما وحيد بورسيه شو گرفته و براي ادامه تحصيل داره مي ره كانادا. اون قراره يه حقوقدان بزرگ بشه. مثل برادربزرگش.
منبع: نشريه گلبرگ- ش116
/ج
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}